فرار

سربازیش را باید داخل خانه ی جناب سرهنگ می گذراند.آن هم زمان شاه.وقتی وارد خانه شد و چشمش به زن نیمه عریان سرهنگ افتاد، بدون معطلی پا به فرار گذاشت و خودش را برای جریمه ای که انتظارش را می کشید، آماده کرد. جریمه اش تمیز کردن تمام دست شویی های پادگان بود.هیجده دستشویی که در هر نوبت، چهار نفر مأمور نظافتشان بودند! هفت روز از این جریمه سنگین می گذشت که سرهنگ برای بازرسی آمد و گفت:«بچه دهاتی! سر عقل اومدی؟»عبدالحسین که نمی خواست دست از اعتقادش بکشد گفت:« این هیجده توالت که سهله، اگه سطل بدی دستم و بگی همه این کثافت ها رو خالی کن تو بشکه، بعد ببر بریز توی بیابون و تا آخر سربازی هم کارت همین باشه؛ با کمال میل قبول می کنم؛ ولی دیگه توی اون خونه پا نمی گذارم». بیست روزی این تنبیه ادامه داشت اما وقتی دیدند حریف اعتقاداتش نمی شوند، کوتاه آمدندوفرستادنش گروهان خدمات.
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت 10:37 توسط یسرا
|
چه خوش است حال مرغی که قفس ندیده باشد